بی تو

بی تو به روی پلکم لم داده خون و شبنم
بی تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم

بی توچه برگريزی در باغ حمله ورشد
می ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم

بی تو اگر بميرم نام و نشان ندارم
بايد بگويم اينک زاين مرگ می هراسم

بی تو نوشتن من محدود يا نحيف است
بی تو است قصه ام گنگ بی تواست شعر مبهم

بي تو نمی شود گفت با هيچکس غمم را
بی توکجاست همدل بی تو کجاست همدم؟

حالا که نيستی تو ای کاش من بميرم
بی تو دراحتظارم در انتظار مرگم

/ 0 نظر / 3 بازدید