رایکا 5

خواب ژرفم پوشش شب را درید

دلم بیقرار من رایکا

دلم بیقرار تو رایکا

کوچه پیچک پوش دریا را آب گرفت

 

تو در میان خیال‌های شاعری بلند پرواز

این چند چراغ شکسته را آسمان پر ستاره میبینی‌ ؟

عقربه‌های شنگ، روز پنجشنبه، ساعت هفت است

من هفت ساله خواهم شد ؟

 

نیمکت رنگ و رورفته، بال بوته بابونه، ایستگاه پنج شنبه

من هفت سال خواهم شد ؟

 

اینجا میان شکستن خواب چلچله ها، غوغایی بر پاست.

اینجا هی‌ در میان شکستن دریا، خواب چلچله‌ها برپاست.

 

آن شب که آمدی، عطر قریب من، راز حافظ هفتصد ساله‌ای بود،

که در خیال افسانه‌های تکلم تنها گیسوی خیس مرا به یاد آورد.

 

همسایه ها، زنان همسایه دروغ می‌گویند،

فرض که از آسمان کبوترانمان را بگیرند،

یا کلمه را از کتاب هایمان،

و ارغوان را از باغچه‌های مان،

با افسانه گیس گلاب شهر پونه‌ها چه میکنند ؟

 

نشانه روشن، کوچه پسین دریاهاست.

مادر بی‌ شتابِ بی‌ زنبیل، از بالای هشتی خواهد گذشت،

سرنوشت است، با ما کاری ندارد رایکا،

بگذار، آرام، زیر لب، خسته و خاموش، صبوری بی‌ پاسخش را زمزمه کند.

خواهد گذشت،

بام حرم را کبوتران آسمان به زندگی‌ دوباره پیوند خواهند داد

تو زنده خواهی‌ شد،

پرواز کن

 

رایکا ۴

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

/ 0 نظر / 25 بازدید