در کشتزار روح خود گلی دارم

حالا که
لب بر جام پر ارزش وجود تو نهاده ام
.... حالا که
پیشانی رنگ پریده خود را
در میان دستهای پر مهر تو می بینم
.... حالا که
عطر دل انگیزت را از فاصله ها می بویم

.... حالا که
گاه می گریم و گاه می خندم
.... حالا که
خانهء دلم را فروغ تو روشن کرده
و هزاران ستاره بر شبم نور می پاشد
.... حالا که
گلی از گلبن وجود تو در رود زندگیم افتاده

.... حالا دیگر
با شجاعت به همه سالهای عمر می گویم بگذرید
باز هم بگذرید ؛
زیرا دیگر مرا از مرگ و پیری هراسی نیست
بگذرید
و گلهای ناپایدار خویش را برای خود نگه دارید

زیرا من ...ا
در کشتزار روح خود
گلی دارم
که هیچ کس را
یارای چیدن آن نیست

/ 0 نظر / 33 بازدید