چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

خداوندا،

تو که با کلامی، زمین و آسمان را آفریدی،

با کلامی مرا جویباری کن که در خاک تشنه فرو روم،

یا پروانه‌ای کن که پیش از غروب آفتاب مرده باشم

 

 بی‌ تو جانا قرار نتوانم کرد،

 احسان تو را شمار نتوانم کرد،

گر بر تن من زبان شود هر مویی،

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد،

  
; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠


رایکا 7

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

من، من تنها رفتن به وقت ماندن را در سفری ساده تجربه کردم،

من پرستار بی‌کسیِ خود بودم،

سر شاخه در شوق نور مرد،

آسمان از کبوترانمان خالی‌ شد،

عابران، همان عابران بودند، اما گاه پر شتاب،

شهر، همان شهرِ ساکتِ سالیان،

باز کوچه، همان کوچهِ خستهِ همیشگی‌،

اما، اتفاقی روی داده بود.

 

حالا من نیز فهمیده ام، که یک طوری وابستهِ دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه ام،

باور نمیکنم، تو دریا را کنار ریرا نوشته‌ای ؟

چه مهربانی رایکا،

 

نارنجِ رها شده در پیاله آب،

ماه،

گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذر ماه، 

همه در پس هم، فراموشی ترا فریاد میکنند

دیگر تا سحر گریه نخواهی کرد،

دیگر از گم شدن نشانی‌ ماه نخواهی ترسید،

ما از اول منظور ماه را نفهمیدیم،

 

اما دیگر میدانی، دیگر نشانی‌ خانه ات را می‌شناسی،

حالا میدانی که جوری قریب ادامه دریا و نشانی‌ آن شوق پر گریه ای،

گریه در گریه، خنده به شوق، ممنون،

ممنون من تی چوپان قربان،

دیگر از جای خالی‌‌ام چیزی نگو،

تو فراموشم کرده ای،

خدا حافظ،

خدا حافظ،

 

رایکا ۶

رایکا ۵

رایکا ۴

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

  
; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠


رایکا 6

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

خط آرزو سبک بالانه از خانه‌ام گریخت

 

اتفاقی‌ افتاده است،

چشمانت در کدام سوی‌ دیواره خانه،

هی‌ آتش کهنه نفس زنان مرا میپایید ؟

 

بسته‌ام بی‌ منظور بود،

حالا که بعد از این دلهره بی رونق،

پرده از هرچه راز پرده پوش برداشتیم، برایت میگویم:

بسته‌ای که در دست کودک کامل اردیبهشت به پنجره رفت،

پاکتی سیگار بود، که در رواج گریه، در سال‌های بیقراری دریا، اندوخته بودم.

 

چرا، آژیر قرمز این بخت نامراد را شنیدم رایکا،

اما راز آن پاکتها سیگار، در باور معجزه پله‌ها گم شد.

کودکان کامل اردیبهشت، به دی‌ ماه رفتند

و در بازگشت شنگ عقربه‌های ساعت، در پاییز، گم شدند.

 

چمدان پر از ترانه و شبنم، دل‌ و دستی‌ تشنه از لمس تبسم تو،

و سلامی‌ ساده و چتری مشترک،

رایکا، من  هیچ یک را نمی‌شناسم.

دستمال سپیدم از رواج گریه تیره گشت،

پاکت سیگارم پیش از دیق الباب، در باور معجزه پله‌ها گم شد

گزین شعر فروغم را باد در خواب نیلوک پری کوچک غمگینی با خود برد.

 

خلاصه،

چمدانم خالی‌، دل‌ و دستم سیر،

فارغ از هر سلام ساده، و بی‌ هیچ چتر مشترک،

به سوی‌ باران رفتم.

دریا نیز، خواهرِ غمگینِ خاطراتش را فراموش خواهد کرد،

سرانگشتِ خسته بر غبار شیشه ها،

خنجری است بر قلبِ پرفراقِ بی‌ گریه ام.

گیرم که باغچه مان بی‌ ارغوان باشد،

سوزن ریز باران بر باغچه، بابونه خواهد رویاند،

 

تو،

فراموشم خواهی‌ کرد.

 

رایکا ۵

رایکا ۴

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

  
; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠


رایکا 5

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

خواب ژرفم پوشش شب را درید

دلم بیقرار من رایکا

دلم بیقرار تو رایکا

کوچه پیچک پوش دریا را آب گرفت

 

تو در میان خیال‌های شاعری بلند پرواز

این چند چراغ شکسته را آسمان پر ستاره میبینی‌ ؟

عقربه‌های شنگ، روز پنجشنبه، ساعت هفت است

من هفت ساله خواهم شد ؟

 

نیمکت رنگ و رورفته، بال بوته بابونه، ایستگاه پنج شنبه

من هفت سال خواهم شد ؟

 

اینجا میان شکستن خواب چلچله ها، غوغایی بر پاست.

اینجا هی‌ در میان شکستن دریا، خواب چلچله‌ها برپاست.

 

آن شب که آمدی، عطر قریب من، راز حافظ هفتصد ساله‌ای بود،

که در خیال افسانه‌های تکلم تنها گیسوی خیس مرا به یاد آورد.

 

همسایه ها، زنان همسایه دروغ می‌گویند،

فرض که از آسمان کبوترانمان را بگیرند،

یا کلمه را از کتاب هایمان،

و ارغوان را از باغچه‌های مان،

با افسانه گیس گلاب شهر پونه‌ها چه میکنند ؟

 

نشانه روشن، کوچه پسین دریاهاست.

مادر بی‌ شتابِ بی‌ زنبیل، از بالای هشتی خواهد گذشت،

سرنوشت است، با ما کاری ندارد رایکا،

بگذار، آرام، زیر لب، خسته و خاموش، صبوری بی‌ پاسخش را زمزمه کند.

خواهد گذشت،

بام حرم را کبوتران آسمان به زندگی‌ دوباره پیوند خواهند داد

تو زنده خواهی‌ شد،

پرواز کن

 

رایکا ۴

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

  
; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠


تمنای تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
و گر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

(فریدون مشیری)

  
; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠


رایکا 4

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

 

 

دیشب دوباره خوابی‌ دیدم

نامه ات رسید

ساده بود

بی‌ هیچ حرفی‌ از تکلّم

سال هاست که تو نمی‌دانی دریای من در جنوب بود و از شمال سراغم میگرفتی

باید از مسافران طعم خرمای جنوب و شب هلال دریا را می‌پرسیدی

آخر ‌ای ساده 

‌ای صبور

چقدر کوچه‌ها را خیس گریه رفتی‌ و در غم غروب باز گشتی

باز که از باران آسمان سخن میرانی

باز که از نشانی‌ خانه‌ام می‌پرسی‌

باز که حرفت بسیار و وقتت اندک است

 

تمام مردمان میدانند

مردمان آهسته رو خوب میدانند

که در سایه سار گریه و بابونه

عطر من افسانه‌ای است بر خواب کودکان

مردمان ساکت مردمان ساده

مردمان صادق مردمان صبور میفهمند

میفهمند که در رواج بی‌ پایان گریه ات

بی‌ تقصیرم

 

سفره‌هایت پر نان

کتاب‌هایت پر کلمه

انار‌هایت پر شکوفه

لبانت پر تبسم

جانم فدای هر لحظه ات

رویایت افسانه ایست

 

شعر : هاتف علیمرادنی

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

 

  
; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠


رایکا 3

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

دیشب در خواب آب به رویای ستاره رسیدم

و قلب من و تو بر قاب عکسی‌ کهنه جاودانه گشت

خدا حافظ آخر را به یاد دارم

آفتاب رفته بود

صحبت سایه بود

صحبت سایه و گریه من و تو

و خنده تمام اهالی اطراف ما

به یاد آور به یاد آور که در ته پیاله چه گفتگویی کردیم

حال هیچ واژه‌ای از راز پرده پوش برایم مهم نیست

و من در خاموشی خانه بیخواب و جواب در انتظار رسیدنت

در ماندن بیجواب تو انار خجسته در حسرت نان تازه و تبسم کودکان بر بال حوض خشکید

من به دنبال هفت سالگی عقربه‌های شنگ ساعتی‌ به ساعت شش و هفته پسین پنج شنبه را در خلاف چرخاندم

حالا که آمدم، مجال رفتنم تا ابتدای رسیدن به گزیده شعر فروغ در پاکی نی‌ لوک پری کوچک غمگینی است که یک شب باد با خود برد

پیراهنم همان است و پروانه‌ها پرواز کردند

در ازدحام دلهره جنوب و شمال سیگاری نگیراندی

 

و این چنین بود که در حرف و حدیث مبهم فردا

گمم کردی

 

رایکا آنگاه که آسمان صبوری کرد

آنگاه که ما  باز با هم ترانه دوستی‌ سر دادیم

بادیهٔ زادگاهمان آن بی‌ نشان بی‌ رؤیا

بر ‌چارچوب ئا استور لحظه‌ای سخت لرزید

و در زیر آواری از ملحفهٔ ناگزیری‌های زندگی‌

به دنیا آمدیم

 

دیگر بعد از فراغ و دوری بادیه ها

قاصدک‌های خیس پژمرده

پر پر گشتند

دیگر جانب بی‌ بند آفتاب قاصدک‌ها را نخواهد دید

خواب خار زار قاصدک‌ها را درید

 

رایکا ٢

رایکا ١

 

 

 

  
; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠


رایکا2

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

 

امشب کنار خاطره ات به خواب رفتم

پای پرچین پسینی نشستم

میان کتاب نشانی‌ دوستانمان

نام تو بود

غرورم کتاب را بر سر نامه ات گذشت

 

زنان کوچه،

آه من از آنها گریزانم

به خدا دروغ می‌گویند رایکا

نشانی‌ را تو گم نکرده بودی

من هنگام رفتن

آن را پشت عکس کوچک کارنامه سال آخرم

نوشتم

و سوزاندم

کودکان کامل اردیبهشت میدانند که دیگر بهار نمی‌آید

پس من دیگر کدام اردیبهشت بهار را گریه کنم

قبول بوسه از دعای مردم قرارمان نبود

اما من کلید خانه را در بیقراری آلاله‌ها گم کردم

من رسم رویا و گریه را

از نداشتن دستمالی سپید پاکتی سیگار و گزیده شعر فروغ آموختم

 

بودنم در انتهای رویای قریب

در خانه

در خواب آب

در خیابان

تنها یک دل‌ دل‌ بود

من می‌ترسیدم

من از احترام قریب خواب‌ها می‌ترسیدم

من از خاطره گذشته‌ها می‌ترسیدم

آن که تمام این سال‌ها از تو سراغم گرفت

تنها سوال بود و سکوت

من تحملی طولانی‌ داشتم رایکا

 

ترانه و آواز اندوه راه‌های تهرانند

شاید بعد از ما چلچله‌ها برای راه نغمه‌ای شاد ترانه کنند

آری میدانم همیشه من رفته ام

 

اما فاصله رفتن تا نیامدن اندک است

آنگاه که

آنکه رفته مانده است

  
; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠


رایکا 1

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

رایکا. یعنی محبوب و مطلوب و معشوق

 

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

خط آرزو سبک بالانه از خانه‌ام گریخت

امشب کنار اشک تبسم به خواب  رفتم

صدای سوزش باد رسیدن نامه را تکرار میکرد

کبوتر بی‌کسی از پهنه طاقی گذشت

نامه‌ات بر گذر تبسم خاطرات تکرار شد

نامه‌ات به مقصد رسید

خواندم

ساده بود

پر از هوای احتمال علاقه

هی‌ دل‌ دل‌ کردم

آمدم

اما من نیز منظور ماه را نفهمیدم

درد من از فاصله گریه تا باران بود

 

بعد از من دخترک نازک پیچک پوش

ترا نگریست

او خود نیز دریا را ندیده بود

وقتی‌ دخترک خود میگریست

دیگر چه فرقی‌ داشت

چه فرقی‌ داشت که چتری داشته باشد یا نه

اصلا روسری خیس پر گریه‌اش رفتن به سوی‌ باران بود

 

نور خالص آسمان،

آنگاه که حس غریبم را در باد نابلد پنهان کرده بودم

 

مرا بسیار دیده بودند

من گناهکار بودم و دریا

دریا پاکی‌ اش را به من هدیه نکرد

 

من بوی آهوی خفته نمیدادم

من بوی پروانه در سایه سار نمیدادم

من جامه تکان گورستان بودم

و در پس جامه‌های عزا داران گریه پنهان

 

دردم سر راه پر غصّه ات

بوسه مایل به طعم ترانه را

با د با خود برد

گهواره بنفشم شکست

و میهن سبزم را دریا گرفت

 

دیگر نشانی‌ خانه‌ام را از تبسم دریا مپرس

دیدار ساده مرده است

 

  
; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

 

  
; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

  
; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠


نقش خیال روی تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

 

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

 

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

 

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

 

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

 

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

 

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

 

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم


  
; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

  
; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠


تو تنها آرزویم

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

کاش پیش من بودی
کاش دستانت

در دستانم بود


و لطافت هزار ابر سپید بهاری را
در دست داشتم

و در اوج خوش بختی پرواز می کردم

کاش می توانستم به چشمانت نگاه کنم
و با هر نگاه من
هزار هزار واژه ناگفته عشق را
به یک باره

به سوی تو روان می کردم

و با هر نگاه تو
شادی در چشمان من می جوشید

کاش می توانستم صدای گرم تو را بشنوم

تا چون آبشاری از نغمه های روح انگیز
بر عمق جانم جاری گردد

و همه غم های فراق را بزداید

کاش پیش من بودی

من با گرمای عشق تو زنده ام

چه زیباست


که

تو

تنها نیاز من باشی


و چه عاشقانه است

که

تو

تنها آرزویم باشی

و چه رؤیایی است

این لحظه های ناب عاشقی


و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را 

فقط با تو

حس می کنم

و اگر غروری در من هست

غرور عشق

به توست

 

  
; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠


نگاه تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

کاش می دیدم چیست


انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست


آه ، وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی

بال مژگان بلندت را
می خوابانی

آه ،

وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته ، میگردانی

موج موسیقی عشق
از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد


دست ویرانگر شوق
پرپرم میکند ، ای غنچه ی رنگین ! پرپر !

من در آن لخظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمانم را
در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز !

نور پنهانی بخشش را
در چشمه ی مهر

اهتزاز ابد یت را می بینم

نگاه امروزت

نگاه تابانت

گرمی فروغ چشمانت

بتی انداخته در جانم

که تا ابد گرم است زمستانم

 

  
; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بی کس
گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .
او کیست ؟
دو زانوی من ....
آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ،
اما هیچگاه آن را نیافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها یخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگریم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....
اما برای که ؟ اما برای چه؟
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟
آرای به راستی که هیچ کس نیست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند
داغ تنهایی را در من آرام کند!
این دو زانوی من،
که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
می خواهند در آغوش من بمانند....
تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند
و من در آغوش سرد تنهایی.
تنهایی با همه رفافتش،
تک تک رویاهای مرا سوزاند،
رویای عشق را .... رویای فردا را....
اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاریکم .....
پس ای تنهایی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم میکنم
هیچ گاه حس عشق را در من همچون رویای عشقم نسوزان.
هر چند میدانم که تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهایی خویش گم شده ام، همه چیز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......

  
; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

هیچکس چون تو مرا غریب وتنها نگذاشت

اینگونه مرا در التهاب فردا نگذاشت


سوگند نمیخورم ولی باورکن



هیچکس چون تو


به خلوت دلم


پا نگذاشت...!

  
; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩


سوسن خانم و اسمال اقا

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

 

 

 

شبت بخیر عزیزم

تا فردا

  
; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩


چشم خونریز

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا

تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا

 

به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد

به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا

 

 رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم

 دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا

 

 گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو

که آن آواره‌ی از کوی بتان آواره تر بادا

 

همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد

من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا

 

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد

و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا

 

  
; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩


زندونی چشمات

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

شب
شب که میشه تو کوچه غم
اشک من میشه ستاره

من
چشامو به ابرا میدم
آسمون بارون میباره

میخونم
آخ که دیگه فرنگیس
عشق تو داغونم کرد

به کی بگم که چشمات
تو غصه زندونم کرد

دلم شده دیوونه

خدا خودش میدونه


کوچه دلش میگیره
سکوتشو میشکونه

پنجره ها با فریاد
میگن کی باز میخونه

میخونم


آخ که دیگه فرنگیس
عشق تو داغونم کرد


به کی بگم که چشمات
تو غصه زندونم کرد

  
; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩


تمنای عشق

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

  
; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩


داد از غم تنهایی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

  
; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩


دوستت دارم

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

 

 

 

  
; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩


دلم برات تنگه

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

دلم برات تنگه عزیز یادی نمی کنی ز من                 

دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من

می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست

خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

 

وقتی نمی بینم تو رو چشمامو واسه کی بخوام

نفس برام سمی میشه هوا رو واسه کی بخوام

انگار نه انگار که دلی برای بودن تو موند

رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

 

  یه جور واقعی تو رو حس میکنم توی تنم    

به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

هرکی می بینتم می گه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

دیگه بسه راضی نشو اینجوری در به در بشم

 


  
; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩


بی تو من در همه شهر غریبم

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

بی تو طوفان زده دشت جنونم،

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...........

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی

چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم.......

  
; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩


نفسم تویی هوا رو نمیخوام

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

  
; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩


من چقدر خوشبختم

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

عزیزم

با یک کلمه با یک حرف می تونی حال منو از همیشه بهتر کنی.

میتونی منو از عمق غصه و ناراحتی در بیاری و همراه خودت به اوج شادی و خوشی پرواز بدی.

ممنون عزیزم ممنون

حالم خیلی خوبه مثل اینکه گریه های دیشب تاثیر کرده.

 

  
; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩


I'll wait for you a 100 years

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

I'll wait for you a 100 years
I'll wait for you from dusk till dawn
I'll wait for you untill the day
you come home
I'll sing for you a 100 songs
I'll sing for you beautiful words
I'll sing for you untill the day
you come home

my love is not ordinary
my love is for you and only
be with you wherever you may go
so baby please don't give away my love
for you see

  
; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩


غریبگی نکن دلم غریبه نیست

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

غریبگی نکن دلم غریبه نیست
همونه که برات ستاره چیده بود

همون که گفتی از خدا رسیده بود

  
; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩


عشق جادویی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

  
; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩


خیال ِ تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

هرگز گمان مبر ز خیال ِ تو غافلم

گر مانده ام خموش خدا داند و دلم

  
; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

یش عشقت ای زیبا زیبا ،
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد تواَم هرجا هرجا ،
ترکت نکنم

سلطان قلبم تو هستی تو هستی ،
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی ،
با من پیوستی

اکنون اگر از تو دورم به هر جا ،
بر یارِ دیگر نبندم دلم را
سرشارم ار آرزو و تمنّا ،
ای یارِ زیبا

  
; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩


در کشتزار روح خود گلی دارم

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

حالا که
لب بر جام پر ارزش وجود تو نهاده ام
.... حالا که
پیشانی رنگ پریده خود را
در میان دستهای پر مهر تو می بینم
.... حالا که
عطر دل انگیزت را از فاصله ها می بویم

.... حالا که
گاه می گریم و گاه می خندم
.... حالا که
خانهء دلم را فروغ تو روشن کرده
و هزاران ستاره بر شبم نور می پاشد
.... حالا که
گلی از گلبن وجود تو در رود زندگیم افتاده

.... حالا دیگر
با شجاعت به همه سالهای عمر می گویم بگذرید
باز هم بگذرید ؛
زیرا دیگر مرا از مرگ و پیری هراسی نیست
بگذرید
و گلهای ناپایدار خویش را برای خود نگه دارید

زیرا من ...ا
در کشتزار روح خود
گلی دارم
که هیچ کس را
یارای چیدن آن نیست

  
; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

خود خدا می دونه که من تو رو دوست دارمت

نمی دونم تو چی از دنیا می خوای

من که از دنیا فقط تو رو می خوام

نمی دونم تو چی از خدا می خوای

من که از خدا فقط تو رو می خوام

 

  
; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩