چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

يک تکه ابر، چو باران چکيد و رفت
بر باغ و طاق و، بر سر ايوان چکيد و رفت

از ره رسيد، فصل ِ خزان، از پی ِ خران
با حيله، صورتی چو بهاران کشيد و رفت

معشوق ِ بی‌وفا، به دو صد ناز و دلبری
دامن ز من، چو سرو ِ خرامان کشيد و رفت

هرگز گمان نبود، که بی من سفر کند
دست از من ِ خراب، چه آسان کشید و رفت

تا راه ِ بازگشت، نباشد برای ما
خطهای ممتدی، به خيابان کشيد و رفت

وآن مرغ ِ عشق ِ قصهء بی‌انتهای ما
از باغ ِ ما، به روضهء رضوان پريد و رفت

ديو سياه ِ دوری و بيگانگی و يأس
خطی سيه، به خاطره‌هامان کشيد و رفت

آمد غروب و، عمر  ِ "سپيدی" به سر رسيد
نقشی سياه، بر سر ايوان کشيد و رفت

اين چشم  ِ خون‌فشان، که بجز خون سخن نداشت
يک روز  ِ خوش، به گردش ِ دوران نديد و رفت

در پوچی و سياهی و بی‌حاصلی و رنج
عمرم، خلاصه به پايان رسيد و رفت

  
; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦