چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

گلنداما ، بسویم دسته ای گل
فرستادی، مرا پروانه کردی

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود
تو این غمخانه را گل خانه کردی

زدست قاصدت گل را گرفتم
بهر گلبرگ آن صد بوسه دادم

پس از آن ، با دلی آکنده از عشق
به آرامی به گلدانی نهادم

شبانگه گرد گل پروانه گشتم
بیاد تو به گل بس راز گفتم

حکایت ها که با تو گفته بودم
بجای تو به گلها باز گفتم

میان دسته ای گل « زنبقت» را
زا اشک چشم گریان آب دادم

«بنفشه » را به یاد گیسوانت
انگشتم گرفتم تاب دادم

گل ناز تو را بوسیدم از شوق
ولی آن گل کجا ناز تو را داشت

نشانی داشت از بوی تو اما
کجا چشم فسونسار ترا داشت

بروی برگ زیبای « گل سرخ »
نهادم با دلی غمگین لبم را

به امیدی که با یاد لب تو
بصبح آرام بشادی یک شبم را

ولی هر چند بوسیدم گلت را
دل تنگم چو غنچه نشکفت

در آنحالت که گرم بوسه بودم
« گل سرخ » تو در گوشم چنین گفتf

گل سرخم مخوان ای عاشق مست
که من پیش لب یار تو خارم

به سرخی گرچه دارم رنگ آن لب
ولی شیرینی و گرمی ندارم

  
; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦