آرزو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


گاه آرزو میکنم
ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم
تا دستهایت را گرم کند
اشکهایت را بخشکاند
و خنده را به لبانت باز آرد..
پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند
روزت را غرقه ی نور کند
یخ پیرامونت را آب کند


گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که میخواهی
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هیچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که نا آرام باشی
یا دریای زندگیت متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانی

  
; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦