رایکا 7

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

من، من تنها رفتن به وقت ماندن را در سفری ساده تجربه کردم،

من پرستار بی‌کسیِ خود بودم،

سر شاخه در شوق نور مرد،

آسمان از کبوترانمان خالی‌ شد،

عابران، همان عابران بودند، اما گاه پر شتاب،

شهر، همان شهرِ ساکتِ سالیان،

باز کوچه، همان کوچهِ خستهِ همیشگی‌،

اما، اتفاقی روی داده بود.

 

حالا من نیز فهمیده ام، که یک طوری وابستهِ دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه ام،

باور نمیکنم، تو دریا را کنار ریرا نوشته‌ای ؟

چه مهربانی رایکا،

 

نارنجِ رها شده در پیاله آب،

ماه،

گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذر ماه، 

همه در پس هم، فراموشی ترا فریاد میکنند

دیگر تا سحر گریه نخواهی کرد،

دیگر از گم شدن نشانی‌ ماه نخواهی ترسید،

ما از اول منظور ماه را نفهمیدیم،

 

اما دیگر میدانی، دیگر نشانی‌ خانه ات را می‌شناسی،

حالا میدانی که جوری قریب ادامه دریا و نشانی‌ آن شوق پر گریه ای،

گریه در گریه، خنده به شوق، ممنون،

ممنون من تی چوپان قربان،

دیگر از جای خالی‌‌ام چیزی نگو،

تو فراموشم کرده ای،

خدا حافظ،

خدا حافظ،

 

رایکا ۶

رایکا ۵

رایکا ۴

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

  
; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠