رایکا 6

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

خط آرزو سبک بالانه از خانه‌ام گریخت

 

اتفاقی‌ افتاده است،

چشمانت در کدام سوی‌ دیواره خانه،

هی‌ آتش کهنه نفس زنان مرا میپایید ؟

 

بسته‌ام بی‌ منظور بود،

حالا که بعد از این دلهره بی رونق،

پرده از هرچه راز پرده پوش برداشتیم، برایت میگویم:

بسته‌ای که در دست کودک کامل اردیبهشت به پنجره رفت،

پاکتی سیگار بود، که در رواج گریه، در سال‌های بیقراری دریا، اندوخته بودم.

 

چرا، آژیر قرمز این بخت نامراد را شنیدم رایکا،

اما راز آن پاکتها سیگار، در باور معجزه پله‌ها گم شد.

کودکان کامل اردیبهشت، به دی‌ ماه رفتند

و در بازگشت شنگ عقربه‌های ساعت، در پاییز، گم شدند.

 

چمدان پر از ترانه و شبنم، دل‌ و دستی‌ تشنه از لمس تبسم تو،

و سلامی‌ ساده و چتری مشترک،

رایکا، من  هیچ یک را نمی‌شناسم.

دستمال سپیدم از رواج گریه تیره گشت،

پاکت سیگارم پیش از دیق الباب، در باور معجزه پله‌ها گم شد

گزین شعر فروغم را باد در خواب نیلوک پری کوچک غمگینی با خود برد.

 

خلاصه،

چمدانم خالی‌، دل‌ و دستم سیر،

فارغ از هر سلام ساده، و بی‌ هیچ چتر مشترک،

به سوی‌ باران رفتم.

دریا نیز، خواهرِ غمگینِ خاطراتش را فراموش خواهد کرد،

سرانگشتِ خسته بر غبار شیشه ها،

خنجری است بر قلبِ پرفراقِ بی‌ گریه ام.

گیرم که باغچه مان بی‌ ارغوان باشد،

سوزن ریز باران بر باغچه، بابونه خواهد رویاند،

 

تو،

فراموشم خواهی‌ کرد.

 

رایکا ۵

رایکا ۴

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

  
; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠