رایکا 4

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

 

 

دیشب دوباره خوابی‌ دیدم

نامه ات رسید

ساده بود

بی‌ هیچ حرفی‌ از تکلّم

سال هاست که تو نمی‌دانی دریای من در جنوب بود و از شمال سراغم میگرفتی

باید از مسافران طعم خرمای جنوب و شب هلال دریا را می‌پرسیدی

آخر ‌ای ساده 

‌ای صبور

چقدر کوچه‌ها را خیس گریه رفتی‌ و در غم غروب باز گشتی

باز که از باران آسمان سخن میرانی

باز که از نشانی‌ خانه‌ام می‌پرسی‌

باز که حرفت بسیار و وقتت اندک است

 

تمام مردمان میدانند

مردمان آهسته رو خوب میدانند

که در سایه سار گریه و بابونه

عطر من افسانه‌ای است بر خواب کودکان

مردمان ساکت مردمان ساده

مردمان صادق مردمان صبور میفهمند

میفهمند که در رواج بی‌ پایان گریه ات

بی‌ تقصیرم

 

سفره‌هایت پر نان

کتاب‌هایت پر کلمه

انار‌هایت پر شکوفه

لبانت پر تبسم

جانم فدای هر لحظه ات

رویایت افسانه ایست

 

شعر : هاتف علیمرادنی

رایکا ٣

رایکا ٢

رایکا ١

 

  
; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠