رایکا 3

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

دیشب در خواب آب به رویای ستاره رسیدم

و قلب من و تو بر قاب عکسی‌ کهنه جاودانه گشت

خدا حافظ آخر را به یاد دارم

آفتاب رفته بود

صحبت سایه بود

صحبت سایه و گریه من و تو

و خنده تمام اهالی اطراف ما

به یاد آور به یاد آور که در ته پیاله چه گفتگویی کردیم

حال هیچ واژه‌ای از راز پرده پوش برایم مهم نیست

و من در خاموشی خانه بیخواب و جواب در انتظار رسیدنت

در ماندن بیجواب تو انار خجسته در حسرت نان تازه و تبسم کودکان بر بال حوض خشکید

من به دنبال هفت سالگی عقربه‌های شنگ ساعتی‌ به ساعت شش و هفته پسین پنج شنبه را در خلاف چرخاندم

حالا که آمدم، مجال رفتنم تا ابتدای رسیدن به گزیده شعر فروغ در پاکی نی‌ لوک پری کوچک غمگینی است که یک شب باد با خود برد

پیراهنم همان است و پروانه‌ها پرواز کردند

در ازدحام دلهره جنوب و شمال سیگاری نگیراندی

 

و این چنین بود که در حرف و حدیث مبهم فردا

گمم کردی

 

رایکا آنگاه که آسمان صبوری کرد

آنگاه که ما  باز با هم ترانه دوستی‌ سر دادیم

بادیهٔ زادگاهمان آن بی‌ نشان بی‌ رؤیا

بر ‌چارچوب ئا استور لحظه‌ای سخت لرزید

و در زیر آواری از ملحفهٔ ناگزیری‌های زندگی‌

به دنیا آمدیم

 

دیگر بعد از فراغ و دوری بادیه ها

قاصدک‌های خیس پژمرده

پر پر گشتند

دیگر جانب بی‌ بند آفتاب قاصدک‌ها را نخواهد دید

خواب خار زار قاصدک‌ها را درید

 

رایکا ٢

رایکا ١

 

 

 

  
; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠