رایکا2

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

 

امشب کنار خاطره ات به خواب رفتم

پای پرچین پسینی نشستم

میان کتاب نشانی‌ دوستانمان

نام تو بود

غرورم کتاب را بر سر نامه ات گذشت

 

زنان کوچه،

آه من از آنها گریزانم

به خدا دروغ می‌گویند رایکا

نشانی‌ را تو گم نکرده بودی

من هنگام رفتن

آن را پشت عکس کوچک کارنامه سال آخرم

نوشتم

و سوزاندم

کودکان کامل اردیبهشت میدانند که دیگر بهار نمی‌آید

پس من دیگر کدام اردیبهشت بهار را گریه کنم

قبول بوسه از دعای مردم قرارمان نبود

اما من کلید خانه را در بیقراری آلاله‌ها گم کردم

من رسم رویا و گریه را

از نداشتن دستمالی سپید پاکتی سیگار و گزیده شعر فروغ آموختم

 

بودنم در انتهای رویای قریب

در خانه

در خواب آب

در خیابان

تنها یک دل‌ دل‌ بود

من می‌ترسیدم

من از احترام قریب خواب‌ها می‌ترسیدم

من از خاطره گذشته‌ها می‌ترسیدم

آن که تمام این سال‌ها از تو سراغم گرفت

تنها سوال بود و سکوت

من تحملی طولانی‌ داشتم رایکا

 

ترانه و آواز اندوه راه‌های تهرانند

شاید بعد از ما چلچله‌ها برای راه نغمه‌ای شاد ترانه کنند

آری میدانم همیشه من رفته ام

 

اما فاصله رفتن تا نیامدن اندک است

آنگاه که

آنکه رفته مانده است

  
; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠