رایکا 1

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

رایکا. یعنی محبوب و مطلوب و معشوق

 

یادت هست اسب خوشبختی‌ مان

در قلمرو بوسه و ترانه

چه مغرور انه میدوید

رایکا،

من عروس آن شب بودم

خط آرزو سبک بالانه از خانه‌ام گریخت

امشب کنار اشک تبسم به خواب  رفتم

صدای سوزش باد رسیدن نامه را تکرار میکرد

کبوتر بی‌کسی از پهنه طاقی گذشت

نامه‌ات بر گذر تبسم خاطرات تکرار شد

نامه‌ات به مقصد رسید

خواندم

ساده بود

پر از هوای احتمال علاقه

هی‌ دل‌ دل‌ کردم

آمدم

اما من نیز منظور ماه را نفهمیدم

درد من از فاصله گریه تا باران بود

 

بعد از من دخترک نازک پیچک پوش

ترا نگریست

او خود نیز دریا را ندیده بود

وقتی‌ دخترک خود میگریست

دیگر چه فرقی‌ داشت

چه فرقی‌ داشت که چتری داشته باشد یا نه

اصلا روسری خیس پر گریه‌اش رفتن به سوی‌ باران بود

 

نور خالص آسمان،

آنگاه که حس غریبم را در باد نابلد پنهان کرده بودم

 

مرا بسیار دیده بودند

من گناهکار بودم و دریا

دریا پاکی‌ اش را به من هدیه نکرد

 

من بوی آهوی خفته نمیدادم

من بوی پروانه در سایه سار نمیدادم

من جامه تکان گورستان بودم

و در پس جامه‌های عزا داران گریه پنهان

 

دردم سر راه پر غصّه ات

بوسه مایل به طعم ترانه را

با د با خود برد

گهواره بنفشم شکست

و میهن سبزم را دریا گرفت

 

دیگر نشانی‌ خانه‌ام را از تبسم دریا مپرس

دیدار ساده مرده است

 

  
; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠