حضورت

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

حضورت را میان ِ لحظه‌هایم، آرزو کردم

تو را در عمق ِ احساسات ِ قلبم، جستجو کردم

شراب ِ ناب را، اين نارفيقان نوش ِ جان کردند

من از خون ِ دل ِ خود، بادهء غم، در سبو کردم

مرا در لحظهء ماتم، رها بنمودی و رفتی

ندانستی چه سان، با درد ِ هجران ِ تو خو کردم

تو رفتی با رقيب و، من سرافکنده ميان ِ خلق

نفهمیدی چگونه شرم، در پيش ِ عدو کردم

ز دل پرسیدم از دلدادگی، یکباره حاشا کرد

تو را با این دل ِ بی‌آبرویم، روبرو کردم

همه گفتند در دل دار، عشق و شور و شيدايی

نمی‌دانم چرا اين عشق را، پيش ِ تو رو کردم

ندادم هيچ عذری را به دستت، تا بمانی تو

هر آنچه خواستی، نکته به نکته، مو به مو کردم

ولی رفتی از اينجا و، نبود عذری تو را لازم

شگفتا، من چه ناگه، خويش را بی‌آبرو کردم

ولی نه در حقيقت، اين بُوَد خود، آبروی من

که مردانه در این اشعار، با تو گفتگو کردم

  
; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦