دوست دارم ...

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

 

دوست دارم شمع باشم، تا که خود تنها بسوزم

بر سر بالینت امشب، از غم فردا بسوزم

دوست دارم هاله باشم، تا ببوسم روی ماهت

یا شوم پروانه، کز شوق تو بی پروا بسوزم

دوست دارم ماه باشم، تا سحر بیدار باشم

تا چو مشعل، بر سر راهت در این صحرا بسوزم

دوست دارم سایه باشم، تا در آغوشم بخوابی

چشم دوزم در جمالت، زآن رخ گیرا بسوزم

دوست دارم خــار بـاشــم، دامــن وصـلـت بگـیـرم

تـا ز عشــق آتشینت، ای گــل رعـنـا، بسوزم

دوست دارم ژالـه بـاشــم، تـا بـه خـاک پایت افتم

تو چو گل شاداب باشی، تا من از گرما بسوزم

دوست دارم خادمت باشم، کـشـم بـار غـمـت را

دل نهم در بوسهء عشقت، که تا یکجا بسوزم

دوست دارم کام شـیـرین تــو را سـیـراب ســازم

گرچه خود از تشنه کامی، بر لب دریا بسوزم

دوست دارم اشک ریزم، تا مگر از اشک چشمم

تو شوی سیراب، من خود جای آن لبها بسوزم

دوست دارم دیده باشــم، از غمت خونها بـگـریم

تا چـو مجــنـون، از فــراق و دوری لیــلا بسوزم

دوست دارم آنچه دارم، جمـله از دستــم بگــیری

لحظه ای پیشم نشینی، با تو بی آنها بسوزم

  
; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦