چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری



تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست

  
; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

از تو ميپرسم دوست

چه خبر از دل من ؟

كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟

تو شكيبا بي شكيبم كردي

بنگر آنقدر غريبم كردي

كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان

باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد

مژده پاياني نيك باشد شايد

باز هم مي گويي ،‌كه همين ها بايد

باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن

انجمادم را باز متهم مي سازي

مجمر صبر دل تا لبالب پرشد

اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد

توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟

و من از تو مي پرسم اي دوست

از تو اي دغدغه ساز

از تو اي شور افكن

تو چه كردي با من ؟

تو چه كردي با من

كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

تو چه كردي با من

  
; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
 خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

ماييم و آب ديده ، در کنج غم خزيده
 بر آب ديده ما صد جاي آسيا کن

از من گريز تا تو ، هم در بلا نيفتي
 بگزين ره سلامت، ترک ره بلا کن

در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
 با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
 از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
 ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن

دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
 پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

  
; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


The best time I ever had
When you were mine so do myself to keepin' me
Never let you go, but trains and boats and airplanes
Took me away (away) from you (Uuh)

Away from all the love we had
From all the things we shared
And tell me, what can I do?
You're always on my mind

If I could sing my song to you
I'd tell you, how my heart is broken too
From any corner of the world, I let you know
I'll always be your girl
I'm still in love with you

Lonely days and lonely nights
Since you've been gone I miss your touch
I miss your smile always by my side
I think about the times we had
And now I'm wonder why (why) oh why (Oh why)

Boy you had to steal my heart
When we were world apart
So tell me, baby what should I do?
You're always on my mind

If I could sing my song to you
I'd tell you how my heart is broken too
From any corner of the world, I let you know
I'll always be your girl
I'm still in love with you

I'm still in love with you

If I could sing my song to you, oh baby
You know my heart is true, you're always on my mind

If I could sing my song to you
I'd tell you how my heart is broken too
From any corner of the world, I let you know
I'll always be your girl
I'm still in love with you
If I could sing my song to you
I'd tell you how my heart is broken too
From any corner of the world, I let you know
I'll always be your girl
I'm still in love with you

  
; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


someone is very proud of you
someone is thinking of you
someone cares about you
someone misses you
someone wants to talk to you
someone wants to be with you
someone hopes you aren't in trouble
someone is thankful for the support you have provided
someone wants to hold your hand
someone hopes everything turns out all right
someone wants you to be happy
someone wants you to find them
someone is celebrating your successes
someone wants to give you a gift
someone think you ARE a gift
someone hopes you are not too cold, or too hot
someone wants to hug you
someone wants to lavish you with small gifts
someone admires your strength
someone is thinking of you and smiling
someone wants to be your shoulder to cry on
someone wants to go out with you and have a lot of fun
someone thinks the world of you
someone wants to protect you
someone would do anything for you
someone wants to be forgiven
someone is grateful for your forgiveness
someone wants to laugh with you about old times
someone is praising God for you
someone values your advice
someone wants to tell you how much they care
someone wants to stay up watching old movies with you
someone wants to share their dreams with you
someone wants to hold you in their arms
someone wants YOU to hold them in your arms
someone treasures your spirit
someone praises God for your friendship and love
someone can't wait to see you
someone loves you for who you are
someone loves the way you make them feel
someone wants to be with you
someone is hoping they can grow old with you
someone hears a song that reminds them of you
someone wants you to know they are there for you
someone is glad that you're their friend
someone stayed up all night thinking about you
someone is alive because of you
someone wants to get to know you better
someone believes that you are their soul mate
someone wants to be near you
someone misses your guidance and advice
someone has faith in you
someone trusts you

  
; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


گفتم زندگي چند بخش است؟؟
گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟
گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟
گفت با عشق ساخت، با بي وفايي سوخت، با جدايي مُرد

  
; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


شب مهر است و همه مست زبزم مهتاب
من و تو همچو پرنده به در خانه ايمان ، لب ايوان حيات
دانه از چينه عشق، همه دم مي چينيم        
تو به من ، من به تو
چنگ دردست تو و زخمه مستي اين راز نياز
همنواي شب تنهايي من
و تو كودك به صداقت ، همه پاكي و لطافت، گلي از باغ طراوت
زسر كوچه احساس به من مي بخشي
گويم امشب برويم، زجهان من و تو، كه جهان غم و ويراني و رنج است
ره بپوييم زكثرت به سر قله وحدت
گويم امشب برويم، به لب چشمه جوشان حقيقت،
دو سه جرعه، دل و ديده همه يكباره بشوييم ز ريزان فضيلت
و زداييم ز لوح دل خويش آنچه نقش من و تو مي‌ماند
من و تو هيچ شويم ، غرقه در بحر عدم ، نيست در وادي ايمن
كفش از پا بكنيم، كه ندا مي آيد
آتش از دامن كوه، نام آن يار سر دار صلا مي‌آرد

گويم امشب برويم، معرفت از لب مهتاب نيوشيم
جان و دل مست شراب ابدي گردانيم
من و تو برخيزيم ز هوا بگريزيم،
باد غفلت ز سر كوه جهالت رو به اين سوي وزان است، پس مبادا ما را كه اسير نفس او گرديم
مرغ باغ ملكوت، زنسيم سحري ، نغمه خلد برين مي‌خواند
گويي امشب همه مستانه نظر بر رخ جانان دارند
جام هاي تهي از جرعه ناب و نفس هاي عطشناك شراب
پس ببايد كه در اين شورش جان، بدرآريم زتن جامه اين خواب گران
خواب صد قرن تباهي همه خفت همه خواري
بايد امشب من و تو برخيزيم
و مهيا سازيم توشه راه سفر، سفر از خاك به آن سوي فلك
زهره را مي گويم كه نهان است زميدان نظر
زسر كوي اميد جرس دادرس قافله اي مي آيد، رهسپار است به شهر مستان
بار خود بند كه امشب برويم

  
; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


آنقدر حقیقت داری

که رؤیای من از خواب می پرد

 

من از صبوری خاک عاشق ترم

بیا با هم جوانه کنیم

دلتنگی شاید زمستانی است

در انتظار یک لحظه بهار.

  
; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

سلام ای نفست گرم چشم مان روشن

که با حضور تو يک باره شد جهان روشن

 

تو با زبان غزل حرف می زنی با من

درست مثل خدا سبز مهربان روشن

 

به آستان بلندت نمی رسم هر چند

هميشه در نظرم بوده ای جوان ، روشن

 

به يک نگاه تو دريا به شوق می آيد

به يک نگاه تو خواهد شد آسمان روشن

 

چگونه دل نسپارد قلم به چشمانت ؟

که خورده ای به سر او قسم چنان روشن ...

 

ميان اين همه توفان که می وزد هر روز

کسی نمانده به جز تو در اين ميان روشن

 

مباد سايه ی خود را بگيری از سر من

که از تو می شود اين باغ ، باغ جان روشن

 

به آيه آيه ات احساس مان شکوفا شد

خدا تو را که فرستاد ناگهان روشن

 

نبند پنجره ها را ستاره می بارد

نبند می شود اين خانه بی گمان روشن

  
; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

يک تکه ابر، چو باران چکيد و رفت
بر باغ و طاق و، بر سر ايوان چکيد و رفت

از ره رسيد، فصل ِ خزان، از پی ِ خران
با حيله، صورتی چو بهاران کشيد و رفت

معشوق ِ بی‌وفا، به دو صد ناز و دلبری
دامن ز من، چو سرو ِ خرامان کشيد و رفت

هرگز گمان نبود، که بی من سفر کند
دست از من ِ خراب، چه آسان کشید و رفت

تا راه ِ بازگشت، نباشد برای ما
خطهای ممتدی، به خيابان کشيد و رفت

وآن مرغ ِ عشق ِ قصهء بی‌انتهای ما
از باغ ِ ما، به روضهء رضوان پريد و رفت

ديو سياه ِ دوری و بيگانگی و يأس
خطی سيه، به خاطره‌هامان کشيد و رفت

آمد غروب و، عمر  ِ "سپيدی" به سر رسيد
نقشی سياه، بر سر ايوان کشيد و رفت

اين چشم  ِ خون‌فشان، که بجز خون سخن نداشت
يک روز  ِ خوش، به گردش ِ دوران نديد و رفت

در پوچی و سياهی و بی‌حاصلی و رنج
عمرم، خلاصه به پايان رسيد و رفت

  
; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

اگه صد بار دل عاشق منو خون بکنی
رو دلم غم بذاری دردمو افزون بکنی

ناز کنی عشوه کنی زخم زبونم بزنی
قهر کنی آشتی کنی آتیش به جونم بزنی

نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت
نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت

اگه بفروشی منو به اینو اون
بیاری اسم جدایی به زبون

بپاشی نمک رو زخم دل من
بزنی به سینه سنگ دگرون

نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت
نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت

اگه هر روز منو از خودت برونی
تو گوشم قصه بی مهری بخونی

رو بگردونی نگاهم نکنی
اعتنا به اشکو آهم نکنی

نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت
نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت

  
; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


نذر

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

.... نذر کردم که اگر بازآیی
چشم نازک بین به کف پای تو مرهم سازم
و به یمن قدمت ؛
اولین فصل ثمر را بکشم در ره تو
و فرو ریزم سرخی رنگ شفق را ؛
.... به سرا پرده باد

... نذر کردم که اگر بازآیی
چتر گل را به در خانهء دل رسم کنم
و اقاقی ها را ؛
بر لب جوی نشانم بر صف
به خرامیدن تو برکشم نغمهء داودی را
گر به دروازهء این منزل متروک رسی

.... نذر کردم که اگر بازآیی
تاج فرخنده هستی بزنم بر سر گل
و نگون سار کنم ؛
شاخه های بید را...
بر دل آب روان

گر که این بار بیابم بازت .....ا
ترک سازم همه دنیا ، همه عقبی ، همه شور
... و سپندی بزنم بر آتش
و نهم عود به مجمر ...
شاید ؛
که تن تب زده ام را برسانم به رهت

چه تفاوت بوَدم گردش این لیل و نهار
که نباشی تو و من باشم و اندوه و غم و سربه گریبانی خویش

  
; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


موكز سوته دلانم چون ننالم مو كز بي حاصلانم چون ننالم
نشسته بلبلان با گل بنالند مو كه دور از گلانم چون ننالم

عزيزا كاسه چشمم سرايت واي سرايت
ميون هردو چشمم جاي پايت جاي پايت

از او ترسم كه غافل پانهي باز پا نهي باز
نشينه خار مژگونم به پايت واي به پايت

تو دوري از من و دل در برم نيست
هواي ديگري هم در سرم نيست

به جون دلبرم كز هر دو عالم
تمناي دگر جز دلبرم نيست تمناي دگر جز دلبرم نيست

بوره سوته دلان تا ما بناليم آي بناليم
ز دست يار بي پروا بناليم آي بناليم

شويم با بلبل شيدا به گلشن آي به گلشن
اگه بلبل نناله ما بناليم آي بناليم

گلي كه مو بدادم پيچ و تابش ز آب ديدگانم دادم آبش
به درگاه الهي كي روا بي گل از مو ديگري گيره گلابش

مو كه سر در بيابونم شب و روز سرشك از ديده بارونم شب و روز
نه تب دارم نه جايم مي كنه درد همي دونم كه نالونم شب و روز

  
; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

مي خواهمت ...
چنانكه شب خسته خواب را ،

مي جويمت ...
چنان كه لب تشنه آب را ،

محو توام ...
چنانكه ستاره به چشم صبح ،

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...

بي تابم ...
آنچنانكه درختان براي باد !!

يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!

چونانكه التهاب بيابان سراب را !!


اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ،

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟

  
; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

گلنداما ، بسویم دسته ای گل
فرستادی، مرا پروانه کردی

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود
تو این غمخانه را گل خانه کردی

زدست قاصدت گل را گرفتم
بهر گلبرگ آن صد بوسه دادم

پس از آن ، با دلی آکنده از عشق
به آرامی به گلدانی نهادم

شبانگه گرد گل پروانه گشتم
بیاد تو به گل بس راز گفتم

حکایت ها که با تو گفته بودم
بجای تو به گلها باز گفتم

میان دسته ای گل « زنبقت» را
زا اشک چشم گریان آب دادم

«بنفشه » را به یاد گیسوانت
انگشتم گرفتم تاب دادم

گل ناز تو را بوسیدم از شوق
ولی آن گل کجا ناز تو را داشت

نشانی داشت از بوی تو اما
کجا چشم فسونسار ترا داشت

بروی برگ زیبای « گل سرخ »
نهادم با دلی غمگین لبم را

به امیدی که با یاد لب تو
بصبح آرام بشادی یک شبم را

ولی هر چند بوسیدم گلت را
دل تنگم چو غنچه نشکفت

در آنحالت که گرم بوسه بودم
« گل سرخ » تو در گوشم چنین گفتf

گل سرخم مخوان ای عاشق مست
که من پیش لب یار تو خارم

به سرخی گرچه دارم رنگ آن لب
ولی شیرینی و گرمی ندارم

  
; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟
 آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی .
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی .
اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه .
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی .
حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
به همین سادگی ...
حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه

  
; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦


 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

قرار ديدار ما

وقت دلتنگي، نرسيده به گريه بود.

تو به دلتنگي نرسيدي و

من از گريه گذشتم

  
; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


شايد فردا

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

ديگر ساعتي بر دست ِ من نخواهي ديد
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من
و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست،
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم!
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين،
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم،
بعد بيايم و با عصايي در دست،
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بيايي،
مرا نشناسي،
ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم!
خدا را چه ديده اي!
شايد فردا
به هيئت پيرمردي برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش!
آشنايي نخواهم داد!
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم،
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز،
مرا نشناسي!
شب بخير

  
; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


بهین باغ و بهارانم

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری



دل من ، در دل شب ،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست ـ
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
ـ نه ،
ـ از آن پاک تری
تو بهاری ؟
ـ نه ،
ـ بهاران از توست
از تو می گیرد وام ،
هر بهار این همه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست.
ای بهین باغ و بهارانم تو !.....

  
; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


شکل گیسوی تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


در شبان غم تنهایی خویش ،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جان فرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من ،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود .
شکل گیسوی تو ،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم.....

  
; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


رنگـ حضور

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


چرا كم رنگـه حضورت ، نمي خوام كه سايه باشي

نمي خـوام رو دلِ تنـگـم ، عـطـرِ يادت رو نپاشي


نمي خوام بِري و گم شه ، سهمِ داشتنِ تو در خواب

اي هـميشـگي تر از مـاه ، بيـا اين شـبامو در ياب


هنوزم تـو عمـقِ قلـبم ، خونه ي عشقِ تـو باقيست

بـرايِ گـرمـيِ خـونـه ، بـردنِ اسـمِ تـو كافيست


هنوزم تو باغچه ي شوق ، گلِ خنده هات شكوفاست

هنـوزم رنـگِ نگـاهـت ، رو تـنِ خـاطـره غـوغـاست


خـواسـتنت بي اخـتياره ، قـصـه ي نفس كـشيدن

دوري اما مي شـه هرجا ، لحظه لحظه تـو رو ديدن


دلـخـوشيـم ترانه هـامه ، جـايِ پاهاتو نيـگا كـن

اگـه خـواستي كـه بمـيـرم ، يادتـو ازم جـدا كن

  
; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


بی تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

بی تو به روی پلکم لم داده خون و شبنم
بی تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم

بی توچه برگريزی در باغ حمله ورشد
می ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم

بی تو اگر بميرم نام و نشان ندارم
بايد بگويم اينک زاين مرگ می هراسم

بی تو نوشتن من محدود يا نحيف است
بی تو است قصه ام گنگ بی تواست شعر مبهم

بي تو نمی شود گفت با هيچکس غمم را
بی توکجاست همدل بی تو کجاست همدم؟

حالا که نيستی تو ای کاش من بميرم
بی تو دراحتظارم در انتظار مرگم

  
; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


بمان ...

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


گاهي اوقات

گفتن بعضي کلمات

انقدر سخت مي شود

که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن است

....دوستت دارم ...

مي نويسم ..

به همه مي گويم....

اما در مقابل ديدگانت

صدايي از من بر نمي آيد

مي خواهم فرياد بزنم

در آغوش بر گيرمت

اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد

حال تو مي روي

نمی خواهم بروی

بمان...

اما تمناي محاليست

که بمان و منتظر باش

دورتر مي شوي .

و من دريغ از يک کلمه:

بمان...

  
; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


شهر دل سپردگان

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


زلال مثل نور و
مثل آب و
مثل شب


شبیه ماه
و مثل تر شدن
به اشک یاد تو


همین
زلال می شوم
منم ز انتظار تو


به من بگو
بهار من
چگونه من
ز شهر بی تفاوتان گذر کنم


چو عاشقان تازه كار ساده دل
قدح بنوشم و
منم
به شهر دل سپردگان سفر کنم

  
; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


نامه

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


به نام سرفصل همه نامه‌ها
چه آنهايي كه نوشته شدند
و چه آنهائي كه سپيد ماندند
تا كاغذها سياه نشوند.
يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين …
به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي
و يك دقيقه سكوت!
به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.
فرض كه دلت نخواست!
به فرض كه حوصله ات نيامد!
به فرض كه لايقش نبودم!
فرض كه دوستم نداري!
نه خودم نه نامه هايم را!!!
اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.
بي دليلي هم خودش كلي دليل ست.
لااقل مي گفتي:
«اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست»
دريغ از همين حرف
چه مي شود كرد
توئي و عزيز كرده اين دل رسواي سرگردان خودم،
چه كارش كنم
جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد
بگذريم …

حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت
انگار كسي از آسمان به من گفت
شايد اين عزيز كرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!
حق بعد از تو با اوست
اين بار ديگر شعر نمي نويسم
نامه هايي را برايت مي نويسم
كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم
و براي تو پاره كردم.
حقيقتش فكر مي كردم
اگر مي خواست
از اين زبان خوشت بيايد
حرفهاي عادي خودم را بيشتر دوست داشتی
كه نداري
حالا چاره اي نيست،
اين را هم امتحان مي كنم.
راستي به دل نگير
بين نامه هايي كه پاره كردم
اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخوره ماند و
حالا هم از روي همان اسم خودت
نامه هاي تكه تكه شده را كنار هم چيدم
و برايت نوشتم
اين بار هم اگر به دلت ننشت
فكر ديگري مي كنم
شايد هم دفعه بعد
به سبك آدم هاي آن طرف تاريخ حرفهايم را برايت نقاشي كردم.
خدا را چه ديدي
شايد پسنديدي

خوب ديگر وقت چشمهاي روشن نازت را زياد گرفتم
بگو به روشني خودشان كدري لهجه اين مجنون آواره را ببخشند.
ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كنی
چه خودت،
چه اسم قشنگت،
چه سفرت،
چه نيامدنت
و اين بار هم بي جوابيت
كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به هم پيوند زد،
تاريخ نمي زنم
هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.
حرف آخر اينكه زيبا،
بي تقصير پروانه ات مي مانم
و براي تو مي نويسم
تو عزيزي،
چه بهاري باشي،
چه تابستاني،
چه پاييزي
دلت نسوزد،
نگو چه لحن غم انگيزی
راست مي گويم
كه عزيزي،
حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كنی
و دور بريزي

كسي كه هم بي تو مي ميرد
و هم براي تو

  
; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


مامن امن تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


قسم به بهار كه باز دم مسيحاي اوست...
 
نبض زندگي مي زند...من و تو زنده ايم...بهار در راه است...
ستاره چشمك مي زند...مرغ عشق من و تو
 مي خواند...
 
اي مهربان تر از خورشيد... مبارك باد اولين بهار طبيعت بر من و تو در بزم بودن با هم...
وام مي دهم سرماي زمستان را به زمستان و مي گريزم از او
و همچو عاشقي ديوانه در مامن امن تو پناه مي اورم
و زمزمه مي كنم عاشقانه اي آرام را ...
 
خوب من...عشق در هيچ روزي جز همه روز تجلي پيدا نمي كند
پس مبارك باد بر من تجلي نام تو در قلب عاشقم

  
; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


حيف شد...

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


    حيف شد..

خيلي حيف شد

کاشکي بچگيامون عاشقت ميشدم

اونوقت مثل الان اينهمه دوستي سخت نبود

اينهمه شرط نداشت

اونوقت با يه شکلات و يه خنده تو هم ميخنديدي!

ميگفتم آشتي؟؟ميگفتي آشتي!

ميخنديدي!نه زورکي!

از اون خنده هاي بلند و از ته دل که چشماي آدم قرمز ميشه!

کاشکي بچگيامون عاشقت ميشدم!

اونوقت مجبور نبودم برا سرگرم کردنت خودمو بکشم

يا اينقدر حرف بزنم که سرت بره

ديگه مجبور نبودم براي همه چيز دليل بيارم تا قانع شي

وقتي ميگفتم راست ميگم باورت ميشد بدون قسم ...

  
; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


اعتراف عاشقی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


به خودت دروغ نگو ، که دلت ابری می شـه
باز تگـرگِ غم می آد ، خنده هاتو می کُـشه
 
این همه طفره نرو ، گُم می شی تُو جاده ها
آدرسِ قـلـبِ مـنـو ، نمـی دونـن آدمـا

 زیرِ لب چیـزی نگـو ، که صـدات تُو گوشمه
حتـی از لبِ سکوت ، می شه خوند ، یه عالمه

 چشـاتـو اَزم نـدزد ، بـذار اینـجا بمـونه
 این نگاهـو دوس دارم ، شیطون و مهربونه

 رویِ تابلـویِ دلـت ، رنـگِ آبـی رو بریز
وقتی دریائی شـدی ، می شکَـنه پایِ گریز

یه قـرارِ کوچولو ، زیرِ بـوته هایِ یاس
یک کلام ختمِ کلام ....
بگو عاشقی ، خلاص

  
; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


با تو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری



شمارش سالها را نمی خواهم
که عبورت : طعم ِ گس ِ دوستی ست
می خواهم با تو بخندم با تو گریه کنم
می خواهم پشتم از نگاه تو گرم باشد
دستهای تو را می خواهم که از حادثه بگذرم .
...
آمدنت بوی باران می دهد.
پا به دلم بگذار
خیس از باران ، گل می دهد دلم
گلها را می چینم ، به دیدنت می آیم .

  
; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


آبی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری




اینقدر حلال زاده نباش !
تا سراغت را می گیرند
خواب های سیاه و سفیدم را آبی نکن !


آبی را دوست دارم
اما صداقت ِخواب ندیدن را، بیشتر !

  
; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


ترس

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


اگر تَرَک بردارد
نبودنت ...
دستم آسان رو میشود
که این همه سال دروغ گفتم !

دروغ که نه ...

به قاصدک ،
آسمان
کویر
ابر
باران ، ...

به همه آنهایی که صمیمی بودند و نزدیک
نبودنت راگفتم
تا نشکنم .

تنها ، نبودنت را
به صورتک های رنگی ، که شکستنم را به انتظار نشسته بودند نگفتم .


نگفتن که دروغ نیست ! هست ؟

آخ که اگر تَرَک بردارد
نبودنت

  
; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


تا تو با منی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
 
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
 
یاد دلنشینت ای امید جان
هر کجا روم  روانه با من است
 
ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گریه شبانه با من است
 
برگ عیش و جام و چنگ اگر چه نیست
رقص مستی و تــــــــرانــــــه با من است
 
گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با من است
 
گفتمش من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است
 
هر کسش گرفته دامن نیاز
ناز چشمش این میانه با من است
 
خواب نازت ای پری ز سر پرید
شب خوشت که شب فسانه با من است

  
; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


فراموشی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


چرا همگان را نبخشم
چرا از خاطر نبرم زخم‌ها را،
من که فراموش خواهم کرد
نشانی خانه‌ام
چهره‌ی کودکم
و تلفظ نامم را از دهانت،

و شعله که بر باد خواهد رفت.

  
; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


شاگرد خوب

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


دل بستن آموختم
ترا!

دل کندن آموختی
مرا!

شاگرد خوب بودم
و تو معترضی

  
; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


آرزو

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


گاه آرزو میکنم
ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم
تا دستهایت را گرم کند
اشکهایت را بخشکاند
و خنده را به لبانت باز آرد..
پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند
روزت را غرقه ی نور کند
یخ پیرامونت را آب کند


گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که میخواهی
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هیچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که نا آرام باشی
یا دریای زندگیت متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانی

  
; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


به من نگاه كن!

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

سنگ فرش ها مرا به تو نمي رسانند
از تو دور مي كنند.
واژه ها مرا با تو پيوند نمي زنند
بيگانه مي كنند.

تنها نگاه تو ست
كه در تهي فاصله ها
به همه چيز معنا مي دهد.

به من نگاه كن!
بي دريغ

بسان نگاه آسمان بر زمين
به هنگامي كه غباري هيچ
از تراشه هاي رقصان نور
عبور نمي كنند.

  
; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


معلم پاکی ها

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


آمدم تا شاگرد تو باشم.
تو معلم پاکی ها هستی. تو استاد عشقی . تو آموزگار گذشت و ایثاری.

هرچند
هرکسی حال مرا دید تو را نفرین کرد    

اما گوشم به حرف کسی بدهکار نیست.
بگذار هرچه دوست دارند بگویند. چیزی از میزان عشقی که نسبت به تو دارم نخواهد کاست.
تو تا همیشه معلم عشق و پاکی ها هستی. بگذار تا حیات ادامه دارد شاگرد تو باشم.
تو معنی گل را به من آموختی . تو آب را برای من معنی کردی. تو خورشید را به من شناساندی. تو واژه عشق را در رگهای من جاری کردی.
ای آموزگار پاکی ها و خوبی ها ! تا عشق در من جریان دارد ، تو را دوست خواهم داشت

  
; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


دفتر مشق رفاقت

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری



نه ، نه باور نمی کنم

رفتن ، نشانه پایان حرف نیست

می خواستم بگویمت آیا

شنیده ای

حرفی که از نگاه عاشق من

                  در تو جاری است؟

آیا شنیده ای که

هزاران نوشته ام

از ناشنیده های تو و

      دردهای خود ؟

پاسخ به نامه های من آیا نمی دهی؟

نه ، نه

باور نمی کنم

که تو هم مثل دیگران

سبزی سبزه های دلم را لگد کنی

نه ، نه

باور نمی کنم .....

در تو تمام خوبی باران حضور داشت

من با نگاه تو عاشق شدم رفیق

             با ور نمی کنی؟

آیا مگر که این همه

شعر و کلام و حرف

یکبار هم به گوش تو

             آیا نمی رسد؟

نه ، نه

باور نمی کنم

که تو از من بریده ای

  آن حرفهای قشنگ و نگاه را

بالای دفتر مشق رفاقتم

تا بود ، نام تو بود و

نبوده است جز تو

برای معنی عاشق شدن کسی ....

رفتی ولی

به نشان تو مانده است

در ذهن خاطره ام نقش زنده ای ؛

این جمله که باید دوباره گفت :

رفتن ، نشانه پایان عشق نیست

بعد از تو دردهای دلم تازه تر شدند

من سالهاست

       که بعد از تو عاشقم !

  
; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


اشک باران

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند

التماسی سرد وجودم را آتش می افکند

به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم

چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود

عجب!

خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد

شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم

و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم

همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم

تنها به جرم محبت؟؟!!


  
; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


بي تاب

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب

هميشه معني صد اضطراب... من، بي تو

هميشه ديدن بي پرده شما در خواب

چه عاشقانه پوچي! تو خوب مي داني

ميان اين همه رويا فقط تويي كمياب

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم

چه فصل خالي و تلخيست سهم من زين خواب!  

كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند

بسازد از تن من قطعه قطعه هاي مذاب

و يا حضور تو را قصّه قصّه...فصل به فصل...

بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب

خدا کند که غزلهای آخرم باشد

خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب

چه روزگار غریبیست نازنین، آری

نه حرف مانده برایم... نه عشق های مجاب

بیا... تمام کن این انتظار را در من

بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب↓

یکی نبود و یکی بود و او نبود ...و من

هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب

  
; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


مدّتیست که ...

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


اینجا کسی برای شما مدّتیست که ...

هی بیت های گمشده را مدّتیست که...

پیدا نمی کند و دلش شور می زند

شاید برای اینکه شما مدّتیست که...

روی نوار مغز کسی راه می روید

این روح سر به راه مرا مدّتیست که...

حال بدیست اینکه فقط چهره شما

هی حک شود و مثل دعا مدّتیست که...

گاهی امید و گاه کمی ترس خنده دار

گرمای دستهای خدا مدّتیست که...

آنقدر بی تفاوت و سردی که عاشقی

از یاد و خاطر و دل ما مدّتیست که...

بگذار جمله های بدِ نا تمام را ...

رک ! زیرخاک پای شما مدّتیست که...

له می شود تمام غزلها و شعرهام

آنتن نمی دهید و صدا مدّ تیست که...

صد بار روبروی شما...حرفهای پرت

آقا! میان گمشده ها مدّتیست که...

دنبالتان ... همیشه همین دور مضحک و

من آزمون ، شما و خطا مدّتیست که ...

می خواستم خلاصه بگویم ولی نشد...

اینجا کسی برای شما مدّتیست که...

  
; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


میلاد عشق

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

رسیده روز تولد تو
که من باز برات هدیه بگیرم
واسه من فقط همین بهانست
بگم که چقدر برات میمیرم
تمام روزهارو میشمارم
همیشه تورو بیاد میارم
چه خوب روز تولد تو
گل سرخ روی موهات میزارم

لحظه ی شیرین دلواپسی
کی به داد دل ما میرسی
دیدارت بهترین روز من بود
وقت عاشقی و دل بستن بود

تو کوچه ها هنوزم
حرف منو تو کم نیست
تا دل خوشم به اسمت
جایی برای غم نیست
هر سال تولد تو میلاد عشق ما شد
اگه سالی یه روز بود
پیغام این صدا شد


لحظه ی شیرین دلواپسی
وقتی ناخوانده از راه میرسی
دیدارت بهترین روز من بود
وقت خوبی واسه دوست داشتن بود

  
; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦


حادثه ی عشق

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

***

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان

کفش به پاکن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو

و خرامیده شب اندام ترا

مثل یک قطره آواز به خود جذب کند

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت

«بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است»

***

  
; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦